۵۵۱_ساعتتتتِدیواری
تا رسیدم ایستگاه اتوبوس،خیسِ بارون شدم
همه دارن از سرما می لرزن به خودشون،
من با پوشیدن ی بارونی خیلی نازک،لحظه ای احساس سرما نمیکنم
بارون باشه،چاوشی هم پلی باشه
دیگ آدم چی میخواد؟!
برچسبها:
روزنوشت
Zeinabi
دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳
13:16