زی‌گل

۲۱۳_آیم هَپی

اگه بخوام احساسمو با کلمات و ترکیبات بیان کنم:

آرامش.خیالِ راحت.نفسِ آسوده.لبخند.شادیِ از ته دل.

و در قالب جملات:

من عمیقأ خوشحالم.

حالم به شدت خوبه و دلم میخواد بلند بخندم و

تکرار کنم:(دیدی تموم شد؟باورم نمیشه)

و تاااامامممممم... درسته هنوز تمومه تموم نشده،ولی از الان رئیس منم:/

پ.ن: دیروز ماهانِ فسقلی برام آهنگ خوندو فرستاد،ی قسمتشو گفت:( تو منو یاد روزای خوب میندازی)

به تاریخِِ بیست و پنج خرداد هزار و چهارصد و دو

برچسب‌ها: خط خطی
Zeinabi
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲
11:46

۲۱۲_این همه گذشت و باز

کوله باری حس و حرف دارم برا نوشتن

ولی نمیشه، نمیتونم و نمیخام از مغزم بیان بیرون.

+چشام میسوزه از بی خوابی و من دیونه م.

حقیقتا دیونه م.

برچسب‌ها: خط خطی
Zeinabi
سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲
22:36

۲۱۱_گبی،ژامی و تنی

به معنای واقعی کلمه ، ژامران شیطونه

دهنمونو قشنگ سرویس کرده . پر جنب و جوش و

در زبون نفهم ترین حالت ممکنشه.

در طول روز فقد این جمله رو میشنوم:

« زینب کامیو بگیر »

....

نسبت به گُبی،حس مادریو دارم که دو ماه از به دنیا اومدن بچه دومش گذشته و

تازه داره میبینه چقددد حواسش به بچه اولش نبوده و اون الان به محبت نیاز داره

+دیگه دارم نمی‌تونم،خیلی حیوون باز شدم دختر

برچسب‌ها: گربه
Zeinabi
سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲
17:18

۲۰۹_...:)

ای خدا ناخورده می،من به شما رسیده ام♥️

+خدایا شکرت،خیلیه خیلی شکرت.

برچسب‌ها: خط خطی
Zeinabi
یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲
23:56

۲۰۸_الهی..نگاهی

صبی رفتم آمپول بزنم برا معده م؛

رو به روی ایستگاه پرستاری وایسادم،دیدم هیچکس نیست.

ولی انگاری صدای سریال میومد.

خم شدم دیدم ی خانومی پای سیستم نشسته و خیره شده به مانیتور...

سرشو هم با دستاش گرفته.

صداش ک زدم و سرشو آورد بالا،دیدم چشاش پره اشکه

و چهره ش سراسر غمه.

با حالت گیجی بهم گفت:برو دراز بکش،میام

سری قبل که اومده بودم هم دیدمش،اینقد مهربون و باملاحضع بود مونده بود تو ذهنم

حتی این دفعه هم با وجود اینکه ناراحت بود ، وقتی طبق عادتم،پرسیدم: درد داره؟

با آرامش دو بار تاکید کرد درد ندارع و آروم باشم .

بعدش هم تا چند دقیقه موند کنارم و دستمو گرفت که مطمعن شه خون نمیاد.

آدمای خوب وجود دارن،

این پرستار،با اینکه خودش ناراحت بود و من به وضوح حس میکردم اینو؛

سعی کرد منو آروم کنه و طرز برخورد ش بهم انرژی داد.

از صبح تا الان ، مونده تو ذهنم و هر بار با یادآوری ش ، دعا میکنم بهترین ها اتفاق بیوفته براش.

پ.ن: دوست داشته باشیم همو. اینجوری خیلی قشنگ تره

برچسب‌ها: روزنوشت
Zeinabi
جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲
22:42

۲۰۷_گاهی شک میکنم آدمی

خیلی سال پیش،ی گروه خانوادگی داشتیم که کل فامیل بودن،تو واتسپ

ی روز صبح که بیدار شدم و گوشیو چک کردم،

دیدم بابا،تو گروهی که فقط خانواده خودمون بودن، پیام گذاشته:

«سلام و صبح بخیر گل های قشنگم،گروهِ خودمونی بدون نگاه کردن ترک کنید ،ممنون میشم»

دقیقا عین همین جمله رو،رفتم نگاه کردم دیدم یکی از فامیلا ، ی فیلم نابهنجار مستهجن خاک بر سری فرستاده ؛

اومدم جواب بابامو دادم:

«چشم،ی تف هم می ندازیم تو صورت مدیر»

+چرا خوببب؟! اینقد ریلکس سلام کرده،بعدشم گفته ترک کنید اونم بدون نگاه کردن،تهشم تشکر کرده.محاله این تکسو یادم بیاد نخندم

برچسب‌ها: روزنوشت
Zeinabi
چهارشنبه دهم خرداد ۱۴۰۲
0:24

۲۰۶_گر درک کنی

باران که شدى مپرس ، این خانه‌ی‌ کیست

سقف حرم و مسجد و میخانه‌ یکیست

باران که شدى، پیاله‌ها را نشمار

جام و قدح و کاسه و پیمانه‌ یکیست

باران! تو که از پیش خدا مى‌آیی

توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک

شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى

حمد و فلق و نعره‌ى مستانه یکیست

این بى‌خردان، خویش، خدا مى‌دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار

در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست

گر درک کنى خودت خدا را بینى

درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست

برچسب‌ها: شعر
Zeinabi
یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲
23:4

۲۰۵_نود و نه درصد ادا

تاریخ ۳... با اون حجم. اینقد سنگین

طرف سه دور زده ، پنج تا پی دی اف نمونه سوال نهایی حل کرده

از سر امتحان اومده میگه: واااهاییی چقد سختتت و مفهومی بوددد :/

بنی صدر بزنه به کمرت

سر جلسه به باسن نادر افشار فکر میکردی نتونستی جواب بدی اون سوالای مثل آبِ خوردنو؟؟؟؟

عجباااا

برچسب‌ها: روزنوشت
Zeinabi
سه شنبه دوم خرداد ۱۴۰۲
18:5