زی‌گل

۴۴۱_امنیت

پنج مین پیش،در اتاق ننه بابامو وا کردم

دیدم بابام بیداره،گفتم «مرد،بیا بیرون.همه اینجاییم.»

گفت «بیا ببینم»دراز کشیدم تو بغلش.سرمو گذاشتم رو سینش.

لپشو ماچ کردم.گفتم:«عزیز،هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.»

اشاره کرد به سینشو گفت:«اینجا ینی؟»

خندیدم و گفتم:«دقیقا همین جا.»

مکثی کرد و گفت:«هیشکی هم دخترِ خودِ آدم نمیشه»

گفتم:«مگه دختر مردم رو هم بغل میکنی؟وااا.ینی چی؟!»

+و اینجوری بود که بحث شیرین پدر دختری دچار اختلال شد...

برچسب‌ها: خط خطی
Zeinabi
دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳
15:54