۷۶۷_چه باید کرد؟!
آدمیزاد عجیب غریبه،
صبح با یه حالِ خوب بیدار شدم،لبخند و این حرفا.
یازده و نیم رفتم دکتر زنان،
از مطب که اومدم بیرون،
با بغض،قضیه رو از پشت گوشی،
برا بزرگوار تعریف کردم.
مامانُ خواهرمو هم که دیدم،
بغضه شکست و بلند بلند گریه کردم.
با ناراحتی به بابام گفتم...
تا غروب هم دپرس بودم،شام نخوردم؛
یه دوش گرفتم،لباسای جینگول پوشیدم،
پانسمان پامو عوض کردم.تهشو هم پاپیون زدم.
بعدش با بیخیالی و کمی رقص،پاستا درس کردم
ببین،مزه بهشتتتت میداددد
همین دیگه،الانم دراز کشیدم
آهنگ گوش میدم و ذهنم خالیه.
به درررررک.
برچسبها:
روزنوشت
Zeinabi
دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴
1:33